که در من زیسته ایو ضرب تنگ این زیستن را از بر برده امنگاره ها را در کنار هم که بچینی، نقش از بی محلی اعراب ات تداعی گر استچشم خاموشک زده با پنجره ای از دود نزدیک است به من بی دروغ که باشد نه؛راست اش دهرآشوب...
کوچه های خلوت و سرد و کمی تاریک. با چکمه های خزدار، گز می کنم تا برسم به محلی که قراربود برسم. امروز را کلی راه رفته ام و در تلاطم بودم. دو به شک رفتن و نرفتنم. گاهی برای اینکه چیزی پیش برود همه چی دهرآشوب...